از این زندگی از این تکرار بیزارم...
دلم به دنبال چیزهایی میگردد که اینجاها نیست!
چیزهایی فراتر از اتفاقاتی که روی زمین می افتد...
نمیدانم چه!خودم هم نمیدانم...
فقط میدانم ندانستن آنچه که نمیدانم کلافه ام میکند...
آرزوي من اينست در شبي پر از رويا٭٭٭پيش ماه و تو باشم تا سحر لب دريا
دلم به دنبال چیزهایی میگردد که اینجاها نیست!
چیزهایی فراتر از اتفاقاتی که روی زمین می افتد...
نمیدانم چه!خودم هم نمیدانم...
فقط میدانم ندانستن آنچه که نمیدانم کلافه ام میکند...
به وقت غم کسی جز سایه ی من نیست یار من
ولی آنهم ندارد طاقت شبهای تار من
دلم یک سه کنج دنج می خواهد!
تا در آن بنشینمو سر در گریبان به سر تکیه بر آن دهم...
و در آن در نهایت غربت و مظلومیت بمیرم...
زندگی شد سرای غم
برای من...
ناله ام مرده در گلو
خدای من...
دریغا کاندرین دنیا ز آغاز
دل من را ز خاک غم سرشتند
به پیشانی مرا با خط در هم
حدیث غصه و ماتم نوشتند
***
دوستت دارم تا ابد تا بی نهایت...
هرگز فراموشت نمیکنم...
فراموشم نکن...
نه در این جهان...
نه در آن جهان...
ای دنیا...
ای فاصله ها...
من که هرگز نفرینتان نکردم...
پس چرا سهم من از او خالی ترین خالیست؟!
خدایا تنها تو میدانی چه میخواهم بگویم......
ولي گاهي گذشتن نهايت عشق و دوست داشتن است...
و كاش نهايت عشقم را با تمام وجود لمس كني...
دوستت دارم تا ابد...
تا بي نهايت...
فقط...
فراموشم نكن...
نه در اين جهان...
نه در آن جهان...
اما باید باشی
باید باشیو بنویسی...